عاطفه جعفری، نویسنده و شاعر افغانستانی| شهرآرانیوز؛ روزها که نزدیک به چهارسالگی اش است گاهی میگویم:
رقیه زهرا! میدونستی من همیشه آرزو داشتم یه دختری شبیه تو داشته باشم؟
با شیطنت جواب میدهد: خب الآنم منو داری!
قند توی دلم آب میشود.
هربار که لبخند میزند زیر لب میگویم:
دلم را میبری با خندههای بی مبالاتت/ مرا از خود چه بی خود کردهای با طرز حالاتت!
اصلا مرور عکسهای شیرخوارگی اش از جذابترین تجربیات مادری من است.
روزهای اول جنگ رمضان که در تلاش بودم برای دخترکان میناب شعر بگویم هربار خودم را میگذاشتم جای مادرانشان.
تصویر مادرانی که شب تا صبح کنار مزار فرزندشان نشسته بودند اشکم را جاری میکرد.
در ذهنم برایشان نام انتخاب میکردم.
یکی را در سرم «سحر» میخواندم که مادرش سحرگاه رمضان سر مزارش مویه میکرد.
دیگری «صبا» بود و پدرش هرروز اول وقت میرفت سرخاک نوگلش، بعد میرفت سرکار.
قصه میبافتم از غصه هایشان. ما یک نسلیم که با شهادت دختران و پسران مدرسه شجره طیبه جان دادیم.
همذات پنداری میتواند جانمان را هزار بار بگیرد؛ و همین باعث شد فقط یک رباعی بنویسم.
این غم خودش مرثیه است. خودش سوگ سروده است:
از حنجره مادر بی تاب بپرس
از چشم ندیده به خودش خواب بپرس
آزرده روزگارم، احوالم را
از قلب ترک خورده میناب بپرس
در جنایت مدرسه شجره طیبه شیرمردان کوچکی هم به شهادت رسیدند، اما بازتاب جهانی خبر، دخترانی بودند که مظلومانه درکنار پسران به شهادت رسیدند.
شاید به خاطر جنس لطیف دختر است. در دید مردم این طور است که پسران که مرد دنیا میآیند و از اول سربازند. بمیرم برایشان.
امسال در آستانه روز دختر، خودم را گذاشتم جای مادران میناب و با دیدن دوباره عکس هوایی آرامستان میناب یک دشت لاله خاکستر شده در ذهنم نقش بست. کوله پشتیهای صورتی و کتانیهای سفیدشان از ذهنم نمیرود.
اما دختران باباییاند، حالا هرکدامشان درآغوش پدر عزیزمان هستند مثل همان تصویری که رهبر شهیدمان نوه کوچکشان را در آغوش گرفتهاند.
امسال روز دختر همین طور که گلدستههای حرم را از بالکن خانه تماشا میکنم و سلام میدهم از اماممان میخواهم به حق حضرت معصومه (س) دل مادران مینابی را صبور بدارد و یادم میآید به بهانه واقعه گوهرشاد شعری گفتهام که مناسب این روز هاست:
روزی که میشد سنگ باران، خاک آبادی
آیینه میرویید از ایوان این وادی
فوّارهها در هرطرف خون گریه میکردند
بیگانه بود آن روز، گوهرشاد با شادی
پایش بیفتد در مصاف سنگ دلها باز
میایستد این پنجره با عزم فولادی
سر میدهیم، اما حجاب از سر نه، تا باقی ست
این سرزمین، این خانه آبا و اجدادی
میپرسد از من دخترم، این صحن نامش چیست
آهسته میگویم: عزیزم صحن آزادی